چشمه

بگذار آدمها تا می توانند سنگ باشند تو از نژاد چشمه باش زرتشت

آنگاه که غرور کسي را له مي کني،

آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران مي کني،

آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني،

آنگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري ،

آنگاه که حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي،

آنگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري مي خواهم بدانم،

دستانت رابسوي کدام آسمان دراز مي کني تابراي خوشبختي خودت دعا کني؟

سهراب_سپهري

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1392ساعت22:16توسط مهدی | |

آهای سهراب ...

عشق دیگر صدای تپش قلبها نیست...

صدای فنر تختهاست...

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1391ساعت23:5توسط مهدی | |

باران بهانه اي بود كه زير چتر من...

تا انتهاي كوچه بيايي....

كاش نه كوچه انتهايي داشت....

و نه باران بند ميامد...

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت14:5توسط مهدی | |



مترسک ناز می کند،

کلاغ ها فریاد می زنند،
و من سکوت می کنم،
این مزرعه ی زندگی من است،
خشک و بی نشان ...

+نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت0:20توسط مهدی | |

آی آدما ... سال نو مبارک...

+نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت2:35توسط مهدی | |

تو را به رخ تمامی شقایق ها میکشم و میگویم:

 تا گل من هست زندگی باید کرد...

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت1:24توسط مهدی | |

شادیهایم هدیه به تو...

اندک بودنش را خرده مگیر...

این تمام سهمم از روزگار است...

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت1:12توسط مهدی | |

من به چشم های بی قراره تو قول می دهم                                                                                                                      

  ریشه های ما به آب، شاخه های ما به آفتاب می رسد                                                                                       

           ما دوباره سبز می شویم    

                                                             قیصر امین پور

+نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت20:12توسط مهدی | |

ای آمده از هیچ...

برای هیچ...

در هیچ مپیچ...

+نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1390ساعت20:0توسط مهدی | |

دارم دیونه میشم،
خدایا:هدفت از خلقت من چی بود...
میخواستی فقط زجرامو ببینی،
میخواستی خورد شدنای پی در پی منو ببینی،
میخواستی که گند زدنامو به زندگی ببینی،
میخواستی به بدیای دنیا اضافه کنی،
میخواستی ...
چی رو ببینی...
دیگه خسته شدم،
دیگه سیرم،
دیگه کم آوردم،
دیگه کسی نیست که یه خورده آرومم کنه،
دیگه برام هیچکس نمونده،
خدایا...
به عظمتت قسم که تنها و دربدر و بی کسم،
دیگه از دنیا بریدم...
دیگه زندگی برام معنی ایی نداره...
لعنت به این دنیا...
لعنت به این زندگی ایی که توش غرق شدم...

دوست دارم ازش خلاص شم...

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت0:53توسط مهدی | |

آنان که بد را پسندیدند...

ندانم ز خوبی چه بد دیده اند.

+نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت23:48توسط مهدی | |

من آن خاموش خاموشم

 که با شادی نمی جوشم...

قسمتی از آهنگ سلام ستار

+نوشته شده در یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت18:59توسط مهدی | |

و هر روز در شوق دیدنت،

به آسمان نگاه می کنم،

 که شاید ...

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت1:21توسط مهدی | |

سلام...

من خیلی از خاطراتم نمیگم...

ولی امشب یه  اتفاق افتاد، گفتم بد نیست براتون تعریفش کنم...

همین ده دقیقه پیش که داشتم به اینترنت وصل میشدم یه داد وحواری از بیرون  شنیدم،

تا اومدم از پنجره اتاقم نگاه کنم یه زانتیا رو دیدم که به سرعت فرار کرد وصدای یه عابر پیاده رو شنیدم که داشت بهش فحش و بد و بیرا میگفت...

رفتم در خونه،

دیدم اون زاتتیاهه که در خونمون بود وفرار کرد،

 دزد بود...

و داشت اتفاقا  درای ماشین زانتیای همسایمون رو باز میکرد که اون عابره دیدش و سرو صدا راه انداخت تا همسایمون اومد دم در،

دزد فرار کرد و...

 الانم که ایتو مینویسم صدای ماشین پلیس اومد و دارن با همسایمون صحبت میکنن و

اتفاقا پدرمم اونجاست و ادامه ماجرا...

به نظر من دنیای کثیفیه...

اغراق نمی کنم،

اینقدر مصیبت وبد بختی تو جامعه هست...

یه لحظه فقط یه لحظه خوتونو رو بذارید جای همسایمون...

یا نه، یه لحظه جای دزده...

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت2:2توسط مهدی | |

تو این دنیای کثیف و پر از حقه،

دیگه میترسم به کسی بگم،

دوستت دارم...

خدایا ...

تو شاهدی،چقدر زندگیم زجر آور شده...

خدایا...

خواب نیستم...؟

بیدارم...؟

نمیدونم...

یعنی اینه تعبیر رویاهای دوران کودکی ام...؟

رویاهای شیرینی که همیشه معصومیت کودکانه ایی همراهشون بود...

 

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت1:10توسط مهدی | |

چقدر نشنیدن ها ونشناختن هاو نفهمیدن هاست ...

که به این مردم،

 آسایش و خوشبختی بخشیده است...

 دکتر شریعتی

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت1:11توسط مهدی | |

سنگ بودم مردگی میرفت تا خاکم کند...

با دم گل سنگی ات دنیای دیگر دادی ام.

شیون فومنی

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت0:53توسط مهدی | |

دل نبند ...

رهگذرم.

+نوشته شده در جمعه هفتم مرداد 1390ساعت2:10توسط مهدی | |

در این دشت سرسبز...

در این دشت مهربون ...

در این دشت پر از شکوفه و شبنم...

در این دشت پر ازنوازش عطر صبح و یاس وبهار...

در این دشت پر از آهوان وحشی وسرمست...

بذر زردی و تنهایی...

در این سینه ی سوخته ی صبور وتنها کشت...

و کشت...

آری تو دیدی ...

خدای صبور وتنهای تنها...

صبوری و تنهایی ات ستایش برانگیزست،

اکنون،برایم.

او  چه زیبا بود و زشت...

زیبا همچو فرشته،و زشت همچو فریب...

و دل صبور وتنهای من ...

تنهایی اش را باز با صبوری در میان گذاشت...

از خودم(خزان)

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت0:43توسط مهدی | |

دنیا را بد ساخته اند،

کسی را که دوست داری،

دوستت ندارد،

کسی که تو را دوست دارد،

تو دوستش نداری

اما کسی که تو دوستش داری واو هم دوستت دارد،

به رسم و آیین زندگانی به هم نمی رسند.

واین رنج است وزندگی یعنی این...

شریعتی

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390ساعت15:24توسط مهدی | |

سلام به همه ی کس هایی که در نبودنم نظر دادن و تنهام  نذاشتن،

سپاس ودرود ،

گاهی وقتها حتی آینه ها هم بهت دروغ میگن،مهم نیست...

 

...........................

هرگز زانو نخواهم زد،

حتی اگر سقف آسمان کوتاهتر از قامتم شود...

کوروش .

+نوشته شده در شنبه دهم اردیبهشت 1390ساعت20:3توسط مهدی | |

درین زمانه ی سرد و زرد و تلخ ...

از همه زیبایی ها....

از همه ی دروغ ها...

از همه عشق های زیبا ی دروغی،

 بیزارم...

تنهایی قبلی ام،

از او بود...

تنهایی اکنونم،

از...

 

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت23:48توسط مهدی | |

جوانیم فدای جوانمردی حسین(ع)...

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389ساعت11:31توسط مهدی | |

هفت جا نفس خود را حقیر دیدم:

 

نخست:هنگامی که به پستی تن می داد تا بلندی یابد،

 

دوم :آنگاه که در برابر از پا افتادگان، میپرید،

 

سوم:آنگاه که میان آسانی و دشوار مختار شد وآسان را برگزید،

 

چهارم :آنگاه که گناهی مرتکب شد و با یادآوری اینکه دیگران نیزهمچون او دست به گناه میزنند،خود را دلداری داد،

 

پنجم:آنگاه که از ناچاری،تحمیل شده ای را پذیرفت و شکیاییش را ناشی از توانایی دانست،

 

ششم:آنگاه که زشتی چهره ایی را نکوهش کرد،حال آنکه یکی از نقابهای خودش بود،

 

هفتم:آنگاه که آوای ثنا سر داد و آنرا فضیلت پنداشت.

 

 

جبران خلیل جبران

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت1:42توسط مهدی | |

فروغ فرخ زاد

۱۰۰ بار

 از ۹۰ نفر

 ۸۰ سوال کردم،

 ۷۰ نفر آنها

به ۶۰ سوال من

۵۰ جواب دادند

۴۰ روز گشتم

 ۳۰ روز غذا نخوردم

 ۲۰ روز نخوابیدم

وبه ۱۰ شهر رفتم

در ۹ خانه را زدم

 ۸ نفر آنها در را برویم گشودند

 ۷ نفر آنها

 ۶ آدرس صحیح به من دادند

۵ بار آدرس را خواندم

 ۴ بار دنبال تو گشتم

 ۳ در را زدم

تا ۲ روز بعد تو را یافتم

 تا ۱ بار بگویم

 دوستت دارم...

+نوشته شده در جمعه دوازدهم آذر 1389ساعت8:22توسط مهدی | |

خدایا تا به کی درد...

تا به کی نرسیدن...

تو خود  شاهد بودی که دلبستن چه زجر آور بود...

نفرین به این دنیای زشت پر از زیبایی...

نفرین بر عشق...

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت3:24توسط مهدی | |

هوای حوصله ابریست...

+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت23:17توسط مهدی | |

آدمای خسته ی منتظر ،

میرود غم،

میرود آری میرود،

حتی تجسم اون سخت میشه ،

میرود تکرار بارش خزانی که برایمان در قحطی بهار ،زیبا بود...

از خودم(خزان)

+نوشته شده در سه شنبه ششم مهر 1389ساعت23:49توسط مهدی | |

دریای غم، برایم ساحلی ندارد...

 

+نوشته شده در شنبه سوم مهر 1389ساعت1:41توسط مهدی | |

از همه تون می خوام برام دعا کنید

که تو امتحان ارشد قبول بشم.

ممنون...

+نوشته شده در دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت9:50توسط مهدی | |